برتولت برشت مي گويد: "شومي سرنوشت آدميان كار ديگر آدميان است"
روز جهاني كارگر نزديك است و مسئولين كشور هيچ برنامه اي در اين خصوص در سطح ملي تدارك نديده اند. نه جشني، نه همايشي و نه . . . ، سوالي هميشه ناخن به جداره هاي مغز مي كشد كه چرا دولت ازهر تجمعي مي هراسد؟! البته در ايران اينگونه است و هر اعتراضي و تجمعي را با قدرت تمام سركوب كرده است. چرا؟!
تمام كارگران دنيا يك گونه اند. تمام كارگران عرق مي ريزند و بيشتر از حد توان خود مي كوشند و اما چه كسي مفهوم واقعي عرق كارگر را مي فهمد؟! ماكسيم گوركي مي گويد: "عرق پيشاني كارگر حقيقي ترين حقيقت هاست"
حقيقتي كه خيلي ها از آن روي گردان هستند. تمايل به ديدن و باور عرق پيشاني كارگر ندارند و اين چه تلخ و دردناك است؟! وضعيت كارگران ايران آنقدراسف ناك است كه نمي داني انگشت روي كدام زخم بگذاري و زخم هايي كه امروز به بطرز فجيعي عفونت كرده اند و كسي در فكر درمان اين دردهاي تلنبار شده نيست. وضعيت كارگران ايران در يك مقاله نمي گنجد. كارگراني كه در بدترين شرايط روحي و رواني و جسماني براي امرار معاش عرق مي ريزند و بي آنكه به انسانيت آنها و جايگاه كارگري اشان احترام گذاشته شود. كارگران ايران هميشه تهديد به اخراج هستند. امنيت شغلي ندارند. طبقه پرولتارياي ايران، جزء محروم ترين هاي جهان كارگري هستند. كارگران ايران چه مرد و چه زن و گاهي حتي بچه ها، بدون رعايت اصول امنيتي و در قبال صرف بيشتر از توان و انرژي خود، حقوقي ناچيز دريافت مي كنند و حتي حق هيچگونه اعتراضي به روند بي رحمانه و استثمار گونه كارفرمايان ندارد. كارگر ايراني بدترين و غير اخلاقي ترين رفتار كارفرما و ارباب خويش را تحمل مي كند. توهين ها و حقارت ها را به جان مي خرد براي امرار معاش و با ناچيزترين دستمزد بسنده مي كند. سخت مي كوشند تا زندگي اشان از هم نپاشد. كارگران ايران هر چه مي كوشند و مي پويند عرق مي ريزند،همچنان در فقر و فلاكت بسر مي برند. در سال 90 چند درصد از كارگران بيكار شدند؟ در سال 91 چقدر اين اتفاق افتاده است؟! چگونه دولت در تببليغات عوام فريبانه ي خود خبر از عدم بيكاري و رشد چشمگير اشتغال بكار مي دهد؟! به هر صنفي كه سرك مي كشي و در زندگي اشان ريز مي شوي، نمي داني رو به كجاي دنيا فرياد بكشي. ضجه خلق كارگز كه از حلق برمي آيد كمرشكن است. زندگي تمام كارگران ايران يك تراژدي سياه است. در جامعه طبقاتي و سرمايه داري و سوداندوزي كارفرمايان و دولتمردان و پايمال شدن حق و حقوق كارگران، هميشه فساد و ظلم و ناهنجاري هاي اجتماعي در آن جامعه بيداد خواهد كرد. بدتر اينكه همگي تن به اين همه ظلم و خفت بدهند و از حق و حقوق خود بگذرند.
در استان البرز 14 هزار و 477 زن ، سرپرست خانوار هستند. 240 كارگر از ذوب آهن غرب كشور اخراج شدند. 650 كارگر شهاب خودرو اخراج شدند. نساجي مازندرران كاملا مسكوت مانده وتمام كارگرانش اخراج شدند.
با نرخ تورم شكننده در ايران كارگر با حقوق 350 تا 400 هزار تومان راضي بوده . كاري برخلاف ميل و توان جسماني خود. يعني غرور انساني و اولويت هاي خود بگذرن و تن به بدترين كار در بدترين شرايط با دستمزد كم بدهد.
اخراج كارگران و تعطيلي كارخانجات خود مشكل و معضل ديگري است. چه بسا كودكاني را شاهديم كه با شانه هاي كوچكشان بارر بزرگ زندگي را بدوش مي كشند. از تمام دروان و آرزوهاي كودكانه ي خود مي گذرند و براي امرار معاش و كمك خرج خانواده بودن مورد استثمار سرمايه داران قرار مي گيرند. كودكاني كه برده هاي كوچك جامعه ي امروز هستند. برده هايي كه شانه هاي كوچكشان از فشار بي رحمانه كارفرمايان خم شده است. آرويشان زخم برداشته است. سود سرمايه داران در ايران چشمگير بوده است. طبقه بورژوا بهتر از ديروز زندگي كرده و هيچ دغدغه اي ندارند و شكاف طبقاتي در ايران بيداد مي كند.
فقر، تقدير كارگر نيست. استثمار نوشته آسمان نيست. با اين اوصاف و زندگي تلخ كشنده كارگران ايران، هيچ معجزه اي آسماني را نبايد منتظر بيايد.
آگاهي پرولتاريا نسبت به شرايط كاري و اعتراض جمعي آنها نسبت به وضع موجود و اتحاد ملي كارگران ايران تنها راه نجات از استثمار نكبت بار و فرار از زندگي فقيرانه است.
چرا دولت هيچ راهكاري براي رهايي وضعيت كارگران نمي يابد؟! چرا دولت براي اشتغال بكار نسل جوان هيچ اقدامي اساسي نمي كند؟! چرا حقو و دستمزد كارگران نسبت به پيشرفت چشمگير سود كارخانجات و تشكيلات سازماني افزايش نمي يابد؟! چرخه اقتصاد چطور و به نفع چه كساني در اين مملكت مي چرخد؟! گردانندگان پشت پرده تا كي درصدد استثمار و بهره كشي از كارگران كشور هستند؟! چرا كارگران ايران نبايد اتحاديه و تشكيلاتي داشته باشند كه نسبت به دستورات و بي عدالتي هاي دولت فرماليته رفتار كند؟
روز جهاني كارگر نزديك است و ايران بر خلاف ديگر كشورها هيچ مراسمي را تدارك نديده است. برنامه اي كه موجب آرامش و غرور كارگر ايراني شود. كارگري كه زندگي را يكبار هم كه شده درست تجربه نكرده است. از كانون گرم خانواده بي بهره اند. اعضاء خانواده كارگران ايران نسبت به هم غريبه اند. وضعيت كارگران ايران اسف ناك است و آنقدر تلخ و دردناك كه نمي داني انگشت روي كدام زخم بگذاري . . .

شعری از مهران نوری شاعر مازندرانی
هندوانه شیرین به شرط چاقو
اماره هدانه
اسپه در بمو
درود دوستان
براي تهيه و دانلود رايگان كتاب هاي بنده مي توانيد به سايت مرجع و بزرگ تبرستان مراجعه فرماييد. آدرس سايت به شرح ذيل مي باشد:
در تاریخ کم نداریم افرادی و حکومتی که هنر را تنها ابزاری برای تبلیغ و ترویج اندیشه ی خاص خود دانسته اند و از هنر بهره برداری شخصی و سیستم حکومتی نموده اند. کسانی که در کمال بی شرمی هنر را راهی برای امرار معاش، کسب شهرت، تخریب و ترور شخصیتی جناحی و مخالفان می دانند و رسالت هنری در این بین فراموش می شود.درایران امروز اکثریت رشته های هنری( خصوصا هنر خوشنویسی که مفصلا به آن خواهم پرداخت) متاسفانه دچار این بیماری و آفت شده است. هنرمندانی که تحت فرمان و اوامر دولتمردان بوده و هنرشان چون لیوان یکبار مصرف در دست مخاطبان قرار گرفته و جالب اینجاست که مخاطب با این اثرات خلق شده ی آبکی همذات پنداری نکرده وآن را پس می زند. اثراتشان دور از حقیقت و مسائل انسانی است. سینما هم از این حیث خارج نبوده است. سینما بعنوان یک صنعت بزرگ پولساز و جریان ساز و تاثیر گذار در جهان امروز مطرح است. اما وضعیت سینمای ایران اسف ناک است. آنقدر آلوده و بیمار هست که در این مقاله نمی گنجد. سینمایی که صدها چشم آن را می پاید. سینمایی که از صد فیلتر باید بگذرد و صلاحیت آن توسط افراد نابلد تایید بشود و چنان بال و پر هنر را قیچی می کنند که پرنده هرگز توان پرواز ندارد. آن اثر دیگر حرفی برای گفتن ندارد. یک فیلم از هفت خوان رستم باید بگذرد تا اجازه ی اکران دهند. البته اگر بر خلاف قانون و تئوری دگماتیمسی آنها نباشد! تنها تعدادی از کارگردان های مستقل و وفادار به رسالت هنری هستند که تحت پوشش دولت نیستند، هیچ، دولت سنگ اندازی های زیادی برای جلوگیری از حرف هایشان می کند. خط قرمزی برای آنها مشخص کرده اند و در حصار بایدها و نباید ها محدود شده اند.
اخیرا فیلم ( قلاده های طلا) به اکران در آمده است که از نام فیلم می توان جناحی گری و تبلیغ قشری خاص را حدس زد. نامش توهین آمیز است. توهین به تمام کسانی که پای این فیلم نشسته اند. صدا وسیما نیز برای تبلیغ این فیلم سنگ تمام گذاشته و چرا که این فیلم زبان گویای دولتمردان وقت است که چهره ی حق به جانب گرفته اند و خویش را پاک پاک می دانند. این فیلم حرف دولت است ، نه ملت. حرفی خودساخته و نه آنچه که حقیقت داشته است. قلاده های طلا توهین به سبز اندیشان ایران زمین است.توهین به تمام کسانی که به ایرانی آریایی بودنشان مفتخرند. ملتی که برای خیانتی که به آنها شده شوریده اند.از تمام حصارها و محدودیت های کشنده به تنگ آمده و طغیان کردند و کسی حماسه ی بزرگ خس و خاشاک را فراموش نکرده است.
ابوالقاسم طالبی با ساخت این فیلم نشان داده که دست نشانده و جیره خوار دولت وقت است که از حقیقت یک نسل روی گردانده است. قلاده های طلا درصدد قهرمان پروری جناح راست و طرفداران احمدی نژاد برآمده است. از بسیجی ها قهرمان دل سوخته ای یاد کرده که هیچ گناهی را مرتکب نشده اند. سرنوشتی مظلومانه دارند و بسیجی ها در این فیلم مردم دوست اند!!! در سکانسی از فیلم که پایگاه بسیج را دود بر می دارد و سبزی ها پایگاه را به آتش می کشند و دود در حد خفگی بیداد می کند و دیالوگ فرمانده پایگاه با سربازها را می شنویم که جنبه ی شعاری پیدا می کند و چهره هایی حق به جانب می گیرند و گویا این افراد از فرشتگان خدایند که در حصار و بی رحمی سبزاندیشان گرفتار شده اند! داستان روال منطقی نداشته و روابط علت و معلولی فیلم دچار مشکل بوده و ضعف دارد. سکانس به سکانس فیلم زنجیرهای پاره شده ای است که طالبی به زور با نخی به هم گره زده است. طالبی در این فیلم جناح راست و طرفداران احمدی نژاد را بی طرف و بی گناه می داند و بیگانگان را مسبب تمام اتفاقات و درگیری ها می داند که در کنار سبز اندیشان در صدد کشتار بر آمدند. سبزپوشانی که خودشان همدیگر را می کشتند. نیروی انتظامی نظاره گر این ماجراست. بسیجی ها دست بغل زده و با لبخند از مردم خواهش می کنند شورش نکنند!!! اصلا با مردم درگیر نشده و یا نقشی در درگیری انتخاباتی نداشته اند. طالبی کارگردان قلاده های طلا گویا در صحنه درگیری انتخاباتی حضور نداشته و یا اصلا فیلمی و مستندی واقعی در این خصوص ندیده است. از تمام اتفاقات شوم این درگیری بی خبر است! طالبی ضرب و شتم و هجوم بی حرمانه بسیجی ها را باچماق ندیده است! بسیجی هایی که با چماق و چوب به جان مردم افتاده بودند. مردمانی که زیر مشت و لگد بسیجی ها و طرفداران احمدی نژآد آسیب دیدند. غرورشان شکست. کشته شدند. زخمی شدند. چقدر از جوان ها ناپدید شدند. دانشجویانی که تنشان از کتک خوردن ها همچنان کبود است. طالبی این صحنه های دلخراش را ندیده است! بسیجی های قلچماق را به چشم ندیده که وسط خیابان با اسلحه و چماق برای مردم عربده می کشیدند! سوال اینجاست چطو به طالبی و امثالهم اجازه ی ساختن چنین سوژه هایی را می دهند و از حمایت همه جانبه برخوردار می شوند ، اما دیگر کارگردان های مستقل و مردمدار حق پرداختن به چنین سوژه هایی را ندارند! آیا آزادی بیان تنها برای جناح راستی ها است !! چطور جناح راست حق توهین دارد، اجازه دخل و تصرف دارد، بی مجوز صاحب اختیار است ، اجازه ضرب و شتم و کتک کاری دارد و معترضین و منتقدین و مخالفین در هر صورت باید خفه خون بگیرند؟!
قلاده های طلا با سیر داستانی مزخرف و احمقانه نشان داده که دولت پشت این ماجراست و چقدر هم حمایت مالی کرده است؟ کسی نمی داند. سیاست است و هزار حقه و کلک. اما طالبی با این کارش نشان داده که دولت هر حقیقتی را گردن می زند و با توسل به دروغ و تبلیغات دروغین تمایل دارد از خود یک قهرمان بسازد.
چرا بازیگران چنین نقشی را که توهین به ملت است را پذیرفته اند! البته شریفی نیا موضع اش مشخص بوده که همه چیز را، شرافت و اخلاق ، رسالتش را به پول و موقعیت می فروشد. بازیگری که ثبات شخصیتی نداشته و تن به هر کاری می دهد برای موقعیت و پول و حتی اگر به ضرر مردم و توهین به ملت باشد. شریفی نیا از قضاوت تاریخ و نسل بعدی نمی ترسد!! اما امین حیایی چرا؟!
قلاده های طلا فیلمی نبود که مورد نقد و بررسی قرار بگیرد. تنها بلندگوی قشری خاص است که با سرهم کردن دروغ ها داستانی را به زو به خورد مردم داده است و البته مردم دیگر مرز بین دروغ و واقعیت را می دانند. مردم امروز تنها احساس نمی کنند بلکه درک می کنند. زمانه اشان را شناخته اند. مردم دیگر می دانند چون در لحظه لحظه ی اتفاقات سرزمین اشان حضور داشته و دارند. چرا ابوالقاسم طالبی کارگردان قلاده های طلا ، دست پرورده و برده ی دولتمردان وقت چرا آن روی سکه را نادیده گرفته است؟! از خیلی از حقایق تلخ کشور که بخشی از تاریخ ایران محسوب می شود چشم پوشی کرده است!؟
قلاده های طلا هم دروغ است و هم توهین به سبز اندیشان آریایی. توهین به شعور و احساس و اندیشه ی یک نسل. نسل امروز نسل هوشیاری است. نسلی که مو را از ماست بیرون می کشد. نسلی که با تمام دردها و زخم ها و سرخوردگی هاو محدودیت ها همچنان سرپا ایستاده است و هر لحظه آماده آفریدن حماسه ی دیگری است. نسل امروز دوغ را از دوشاب تشخیص می دهد. مرز بین دروغ و حقیقت را می داند و طالبی ها هر چند دروغ را جار بزنند، به هر تفندی متوسل شوند برای ستشوی مغزی نسلی ، اما نسل جوان دیگر در خواب خرگوشی به سر نمی برد و اجازه توهین هم نخواهند داد
فیلم گشت ارشاد اخیرا به اکران در امده است . فیلمی که انصار حزب ا. . . نسبت به آن واکنش نشان داده و قرار بود با تحصن ، اعتراض خود را اعلام کنند و از طرفی به وزارت ارشاد فشار آورده اند که این فیلم بایکوت شود. چرا تنها این قشر از جامعه نسبت به این فیلم حساسیت نشان داده است؟! با دیدن این فیلم خود متوجه و اهمیت این موضوع می شوید.
گشت ارشاد نگاهی تازه است به بسیجی و بسیجی نماها و رفتار اجتماعی و جایگاهشان در اجتماع است. از دریچه ی تازه ای به جامعه نگریسته است ، جامعه ای که دچار بیماری های متفاوتی است. در حقیقت کلکسیونی ازانواع دردها و زخم هاست. چه بسا بیماری هایی در جامعه هست که به چشم کسی نمی آید و با همان نادیده شدن، آن بیماری خیلی خطرناک بوده و جامعه ای را تهدید به نابودی می کند.
گشت ارشاد معرفی بسیجی هایی ست که دغدغه ی امر به معروف و نهی از منکر دارند و یا به قول خودشان درصدد اصلاح جامعه بر می آیند که در خیابان ها و پارک ها با نسل جوان گلاویز می شوند. تهدید می کنند. بازداشت می کنند. خود را تافته ی جدا بافته از دیگران می دانند. فیلم گشت ارشاد در زندگی خصوصی این افراد ریز شده است که در بسیجی گری و گیر دادن و امر به معروف و نهی از منکر، در جامعه ی کنونی یک شغل محسوب می شود و این خود حاکی از یک بیماری مزمن اجتماعی است. گشت ارشاد نماد یک اجتماع است. اجتماعی که اختلاف طبقاتی بیداد می کند و اریکه ی قدرت در دستان بسیجی هاست و به همین دلیل از قدرت نفوذ بالاتری برخودارند. هیچ سد و مانعی قدرت ایستادگی در برابرشان ندارد. بسیجی ها نماد خشونت اند . واقعیتی غیر قابل انکار. البته در گشت ارشاد با ترفند ماهرانه ای سه نفر شخصیت های اصلی فیلم را غیر قانونی معرفی می کند و در حقیقت این یعنی اینکه چنین حرکات و رفتارهایی وجود دارد که کسانی در صدد تقلید از آن ها بر آمدند برای امرار معاش و زندگی آسوده تر ای نرفتار را در پیش می گیرند. بسیجی ، قشری که می کوشد نبض جامعه را در دست و کنترل خود بگیرد و به چه شیوه ای و رفتاری برای آنها فرقی نمی کند و مهم برای آنها ناآگاهی مردم و جاهل ماندن آنهاست تا هیچ وقت سر به شورش نگذارند. تئوری های مذهبی تمام عقاید و باور آنهاست.
هر سه شخصیت اصلی فیلم ، زندگی فلاکت باری دارند. هر کدام بنوعی گرفتارند و درآمد ثابتی ندارند. شغلی ندارند. از زندگی خانوادگی و سراسر دردناک خود فراری اند. به هر کجای جامعه سرک کشیدند و راهی دیگر برای کسب درآمد پیدا نکردند. فیلم با دیالوگ عاشقانه پسر و دختری در پارک ( مکانی عمومی برای تمامی اقاشار جامعه ) شروع می شود. که همزمان عطا برادر بسیجی که نماینده حاج عباس ( حمید فرخ نژاد) است در حال گوش دادن آنهاست. با آنها برخورد کرده و دختر و پسر را کشان کشان پیش حاج عباس می برند که فرمانده این گروه ارشاد است. حاج عباس حرفی نمی زند و فقط سر می چرخاند طرف سعید که سن و سالی ندارد و از بیماری ای رنج می برد . سعید از خودش به پسر و دختر دری وری می گوید. عطا پسر جوان را کشان کشان می برد به گوشه ای وغیر مستقیم شرایط اخاذی را فراهم می کند. پول و گوشی و ساعت را از او می گیرد. تا اینجای داستان کسی متوجه نمی شود که اینها بسیجی های قلابی هستند. جالب اینجاست فضای داستان بیشتر در همان پارک همیشگی و خانه ی استیجاری سه نفر می گذرد. کمتر شاهدیم در سطح شهر، در جاهای پر رفت و آمد دیده شوند. یا اینکه پرهیز می کردند و بیشتر در گوشه و کنار خیابان کمین می کردند تا جوانی را گیر داده و سر کیسه کنند. رفتارشان در خانه کاملا متفاوت از چهره اشان است. سوال اینجاست چطور در طول مدتی که با ماشین مثللا نظامی خود به گشت ارشاد می پردازند حتی یک نفر هم به آنها سوء ظن پیدا نمی کند!؟ کسی به آنها و رفتارشان مشکوک نمی شود!؟ سعید همچنان به حلال و حرام اعتقاد دارد و از ندای درونی اش می ترسد که حاج عباس با تئوری اش مخالفت کرده و برخورد می کند و از بدبختی خانوادگی و بی رحمی و اختلاف طبقاتی جامعه می گوید. سعید حالش بد می شود و هزینه آمپول هاش بالاست و عطا زنش را اطلاق داده و هر چه در می آورد برای زن سابقش سکه می خرد . حاج عباس هم اوضاع زندگی اش بدتر از بقیه است. البته در جاهایی فیلم جنبه ی شعاری پیدا می کند. آن سکانس از فیلم که نیروی انتظامی عطا را با دختر دستگیر کرده و با خود می برند. فیلم دیگر جنبه ی شعاری پیدا می کند. جایی که سعید و عطا دست به یک سخنرانی می زنند و سعید برا دفاع از او بالا سکوی میدان به سخنرانی می پردازد و نیروی انتظامی اجازه می دهد حرف هایش را بزند. درست در جایی دستگیر می شوند که خود صدها نفر را سر کیسه کرده اند. بهر حال نیرو انتظامی از سخنان آن دو کوتاه می آید و رهایشان می کند. به همین سادگی!! در ایران ، نیروی های انتظامی و بسیج به همین سادگی از آدم با گناهان کرده و ناکرده اش رها می گذرند!؟ در بخش هایی از فیلم دیالوگ سنگین و فلسفی بوده و به شخصیت فیلم نمی خورد. البته درحین کسب درآمد در قالب گشت بسیجی ، درگیری عشقی هم دارند. عطا و حاج عباس که در این راه ناکام می مانند. پای زنی به وسط می آید که خود مشکلات فراوانی دارد. دختری شهرستانی که بر حسب شرایط نامساعد اقتصادی به تهران می کوچد که در دام مردی گرفتار می شود. حاج عباس زاغش را می زند و با قراری با زن نقشه ی قتل مردی را ( جمشید هاشم پور) می کشند که آن زن روزگاری مورد تجاوز وی قرار گرفته است و از او باردا است. حاج عباس روزی بر حسب افتاق متوجه درگیری مرد و دختر می شود. تا اینکه روزی همان مرد سه نفر را می فذستند که با چاقو به زن حمله می کنند و حاج عباس ناگهانی با دوربین متوجه می شود و به آنجا می روند. مرد تو کار خرید و فروش ماشین است و بعد از مرخصی زن از بیمارستان نقشه را عملی می کنند. هم وسوسه پول هایی که در گاو صندوق است و هم اینکه انتقام زن را بگیرند. بچه ی زن می میرد. روزی آنها به نمایشگاه ماشین مراجعه می کنند. چرا دقیقا وقتی آنها برای درگیری طرف نمایشگاه ماشین می روند فضا خلوت می شود؟! در این فیلم اصلا جامعه ی شلوغی را نمی بینیم. در درگیری با مرد هر سه نفر تیر می خورند و زخمی می شوند و هم عطا می میرد و هم مد نمایشگاه دار. سعید و حاج عباس زخمی می شوند.
گشت ارشاد سوژه ی خوبی بود. سوژه بکر و عالی و اما احساس می شود پردازش اثر ناموفق بوده است و گاهی روابط علت ومعلول فیلم صدمه وارد کرده است. یکی از نکات باریک و حساس فیلم معرفی این تیپ افراد در جامعه است که به نوعی سادیسم دارند. مالیخولیایی شخصی و درونی که عقده قدرت و خشونت دارند. عقده ای که مانند غده ای باد کرده و در جامعه عینی شده است. البته ازاین تیپ افراد در جامعه کم نداریم. افرادی که متوجه رفتار خودشان نیستند. در مجموع گشت ارشاد فیلم خوبی بود. حرف هایی را با زبان بی زبانی عنوان کرده که دغدغه نسل جوان است. نسلی که فریاد در حنجره اش گیر کرده است. نسلی که ترس اش ریخته است. ترسی که کسی باور ندارد.

ما نسل خزان زده ایم. بهار میراث ماست که پشت زمستان حبس اش کرده اند. عید بیاید! بباید! آمدنش دیگر فرقی برای ما ندارد. ماهایی که تو لاک پوسیده امان خزیده ایم تا عمرمان تمام بشود. به جاهای تاریک تر و و نمورتر و پر تهوع فرو رفته ایم تا بی دردسر و آسوده تر بمانیم. آنقدر بمانیم تا عمرمان مفت ته بکشد.
ما همانیم که بودیم عمو نوروز
می دانم تو یادگار از دیروزی. بجا مانده از اجدادیان کیانی. میراثی بجا مانده از ایران باستان و بودنت چقدر مقدس است! ما دیگر چشم انتظار بهار نیستیم عمو نوروز. کسی حوصله ی خنده ندارد که بساط کند. خنده فروشی نیست. قیمتی ندارد خنده. هر کس یک بغل درد دارد.
ما همانیم که بودیم عمونوروز
کودکان دیروزی که ذوق و شوق بهار داشتیم و آرزوی چیزهایی که دستمان هیچ وقت به آنها نرسیده است و همان آرزوهایی که امروز با ما پیر شده اند. امروز هم حتی قدرت برآورده کردن آرزوهای کودکانمان را نداریم.
عمو نوروز ، خانه هامان را محکم تکانش می دهیم و جز گرد و غبار چیزی نیست. عنکبوت خانه امان را با تار بسته است. آینده امان را نمی بینیم.
ما همانیم که بودیم عمو نوروز
مردمانی که اندوه به هم هدیه می دهند. دسته گل ها مصنوعی شده اند از وقتی قلب ماها را سیمان پاشیده اند.
قلب سیمانی مهربانی کی فهمد؟!
آمدن بهار را کسی جشن نمی گیرد. دست و دلشان به کار نمی رود. کسی دل و دماغ ندارد از وقتی ایران را ویران دیده اند. پسران در کوچه های بازیگوشی شیطنت نکرده و نمی خندند. دختران در خانه های کوچک آرزوشان ، با عروسشک اشان نمی رقصند.
ما همانیم که بودیم عمو نوروز
مردمان دیروز در تاریخ گم شده اند. ما اصالتمان را نابود کردیم و به باد رفته ایم. ریشه ی خودمان را خشکانیده ایم. عمو نوروز امروز کسی مثل دیرروز چهارشنبه اش را با تمام اندوه و دلتنگی اش به آتش نمی کشد. رمقی و حوصله ای نمانده برای کسی عمو نوروز. سالی یک روز می آمدی و امروز دیگر کسی آمدنت را منتظر نیست. تو که می آیی این سرزمین زانوی غم بغل می گیرد که مردمانش نادارند.
عمو نوروز، مردم دیروز سفره ای به پهنای دلشان پهن می کردند و جمع می شدند و ناخنک می زدند به دلخوشی هم و امروز مردم سفره هاشان را به نان خشکی فروخته اند تا هر دو لقمه نانی را مساوی بخورند.
ما همانیم که بودیم عمو نوروز
قدیم ها دلِ خوشی بود. خنده ای بود. دل و زبان یکی بود. سفره ها خالی نبود. مردها غرورشان به گدایی نیفتاده بود. مردم به خفت و ذلالت نیفتاده بودند. چشم کسی دنبال کسی نبود. حیایی بود و احترامی. عید و نوروز و بهار حرمت داشت. زنها آواره ی کوچه ها و خیابانها نبودند و عفت نمی فروختند. کودکان برای خواسته هایشان تنشان کبود نمی شد. مهربانی بیداد می کرد. انسان ارزش داشت. حرمت و اعتبار داشت. انسان انسان بود و آلت دست و برده ی کسی نبود.
همه منتظر بهار بودند عمونوروز. نه مثل امروز که بهار خزان زده است. بهار ما در آتش سوخت و خاکسترش ماند برای ما. مایی که جانی نداریم یک مشت خاکسترِ بهار را به خانه ها مان ببریم اندوه مردم پایانی ندارد عمونوروز.
ما همانیم که بوبدیم عمو نوروز . . . .
دستت را به من بده تا از آتش بگذريم
آنان كه سوختند
همه تنها بودند ( زرتشت پيامبر)
چهارشنبه سوری با تمام سور و ساطش گذشت. بر خلاف سال های قبل بهتر و لذت بخش تر بوده است. چهارشنبه سوری این یادگار بجا مانده از اجدادیان و ایران باستانی که امروز بر مزاج دولتمردان وقت خوش نمی آید. برای همین پیشاپیش دست به تبلیغات منفی می زنند تا مردم را از برگزاری این آیین بازدارند. مردم امروز آموخته اند که هر چه دولت برای کاری تشویق می کنند به آن روی نیاوررده و به کاری که منع می شوند گرایش پیدا می کنند. مردم آموخته اند همیشه کاسه ای زیر نیم کاسه است و ریگی هم در کفش دولت و دولتمردان.چرا برای حذف و کمرنگ کردن آیین و روسوم ایران باستان این همه سرمایه گذاری می شود؟! چرا برای برقراری اتفاقات مذهبی سرمایه ی هنگفتی را به آن اختصاص می دهند. دولت از مردم می ترسد! اگر نه پس چرا این همه فشار و حصار فراهم کردند!؟ تخریب و آتش سوزی را ملکه ی ذهنشان قرار داده و حرف ها می زنند و توصیه ها می کنند و اما آیا لحظه ای به فکرشان رسیده که فضایی برای گرد هم آیی مردم فراهم می کردند و دست به تبلیغ وسیع ضد ایرانی نمی زدند و شرایط را از این که هست بدتر نمی کردند.
چهارشنبه سوری با تمام سور و بساطش گذشت. شبی پر خاطره برای ایرانیان آریایی که مراسم و میراث اجدادیان خود را پاس می دارند و عشق می ورزند. کنار و گوشه های خیابان و پیاده رو و شهر ، آتش شادی برافروختند و زردی خود را به آتش دادند و سرخی آتش را جستند. جوانها شادی کردند. دخترها پایکوبی و همه شادمان بودند. رقصیدند و آوازها خواندند و شبی حصار باید ها و نبایدها را با شهامت شکستند. چرا باید شادی انسان ها را برای دلایلی نامعلوم و خرافاتی را با روز و اجبار از آنها گرفت؟! چهرشنبه سوری همیشه در یادمان خواهد ماندد. چهارشنبه سوری با تمام سور و ساطش یادگار می ماند و نسلی برای حفظ این یادگار یکسال را انتظار می کشند.
این آیین آریایی یادگار از اجدادیان نیک سرشت هر گز از روزگار محو نخواهد شد و گرایش بیش از اندازه نسل امروز گواه این امر است.
سيمين دانشور ، بانوي ادبيات ايران در گذشت و مرگ ديگربار ردي از خو.دش بر جاي گذاشت. يكي ديگر از بزرگان ايران زمين هم رفت و جاي خالي آنها هرگز پر نخواهد شد. سيمين ر فت با دنياي از حرف هاي نگفته . حرف هاي كه مي توانست بزند و دل دنيا را بتركاند. اما انگار كسي دور و برش نبود كه ساكت ماند. سيمين به جلال پيوست و هر دو قصه هاي دلتنگي و نگفته را براي هم خواهند گفت. افسوس كه دولت و مسئولين براي بودنش ارزش قائل نبودند و تنها نويسنده هاي حوزه هنري و بسيجي مد نظر دولت مي باشد و براي احمد عزيز شاعر مذهبي كه چند سال در كماست سرمايه گذاري مي كند و در بوق و كرنا كرده اند و اما براي سيمين كه بيش از نيم قرن از عمر خود را صرف فرهنگ و ادبيات ايران كرده حتي يك تسليت خشك و خالي نگفته اند. رسانه ملي بي تفاوت از مرگ اين بانوي ادبيات داستان ايران گذشت. سيمين اما از اين همه مرزها و ديوارها و بايد ها و نبايدها هيچ نگفت و سكوت كرد. دردش را تو دلش نگه داشت و نگفت حتي يك بزرگداشت نگرفت هاند. هيچكس يادي ازش نمي كند. اين همه نوشت و انديشيد و مهرباني كرد با جامعه و آخرش تنهايي و تنهايي!!اما سيمين فرو نريخت. با سكوتش هم سرشار از غرورر بود. حتي مرگش هم. خوب زندگي كرد و زيبا هم مرد و صد افسوس كه دولت و دولتمردان حتي يك دسته گل هم نثارش نكردندو افسوس . . .
سیمین دانشور (زادهٔ ۸ اردیبهشت سال ۱۳۰۰ خورشیدی در شیراز - ۱۸ اسفند سال ۱۳۹۰ خورشیدی در تهران) نویسنده و مترجم ایرانی بود. وی نخستین زن ایرانی بود که به صورتی حرفهای در زبان فارسی داستان نوشت. مهمترین اثر او رمان سووشون است که نثری ساده دارد و به ۱۷ زبان ترجمه شده است و از جمله پرفروشترین آثار ادبیات داستانی در ایران محسوب میشود.[۵] دانشور همچنین عضو و نخستین رئیس کانون نویسندگان ایران بود
زندگی
دانشور در سال ۱۳۰۰ شمسی در شیراز متولد شد. او فرزند محمدعلی دانشور (پزشک) و قمرالسلطنه حکمت (مدیر هنرستان دخترانه و نقاش) بود. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را مدرسهٔ انگلیسی مهرآیین انجام داد و در امتحان نهایی دیپلم شاگرد اول کل کشور شد. سپس برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ ادبیات فارسی به دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران رفت.
دانشور، پس از مرگ پدرش در ۱۳۲۰ شمسی، شروع به مقالهنویسی برای رادیو تهران و روزنامهٔ ایران کرد، با نام مستعار شیرازی بینام.
در ۱۳۲۷ مجموعهٔ داستان کوتاه آتش خاموش را منتشر کرد که اولین مجموعهٔ داستانی است که به قلم زنی ایرانی چاپ شدهاست. مشوق دانشور در داستاننویسی فاطمه سیاح، استاد راهنمای وی، و صادق هدایت بودند. در همین سال با جلال آلاحمد، که بعداً همسر وی شد، آشنا شد.
در ۱۳۲۸ با مدرک دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران فارغالتحصیل شد. عنوان رسالهٔ وی «علمالجمال و جمال در ادبیات فارسی تا قرن هفتم» بود (با راهنمایی سیاح و بدیعالزمان فروزانفر).
دکتر سیمین دانشور به سال ۱۳۲۷ زمانی که در اتوبوس نشسته بود تا راهی شیراز شود با جلال آلاحمد نویسنده و روشنفکر ایرانی آشنا شد در سال ۱۳۲۹ با آلاحمد ازدواج کرد. دانشور در ۱۳۳۱ با دریافت بورس تحصیلی به دانشگاه استنفورد رفت و در آنجا دو سال در رشتهٔ زیباییشناسی تحصیل کرد. وی در این دانشگاه نزد والاس استنگر داستاننویسی و نزد فیل پریک نمایشنامهنویسی آموخت.[۱۰] در این مدت دو داستان کوتاه که دانشور که به زبان انگلیسی نوشته بود در ایالات متحده چاپ شد.
پس از برگشتن به ایران، دکتر دانشور در هنرستان هنرهای زیبا به تدریس پرداخت تا این که در سال ۱۳۳۸ استاد دانشگاه تهران در رشتهٔ باستانشناسی و تاریخ هنر شد. اندکی پیش از مرگ آلاحمد در ۱۳۴۸، رمان سَووشون را منتشر کرد، که از جملهٔ پرفروشترین رمانهای معاصر است. در ۱۳۵۸ از دانشگاه تهران بازنشسته شد. از سیمین دانشور همواره بعنوان یک جریان پیشرو و خالق آثار کم نظیر در ادبیات داستانی ایران نامبرده میشود. سیمین دانشور در هجدهم اسفندماه سال ۱۳۹۰ در خانهاش در تهران درگذشت
کتابها
مجموعه داستان
- آتش خاموش، اردیبهشت ۱۳۲۷
- شهری چون بهشت، دی ۱۳۴۰
- به کی سلام کنم؟، خرداد ۱۳۵۹
- پرندههای مهاجر، ۱۳۷۶
رمانها
- سَووشون معروفترین اثر دانشور تیر ۱۳۴۸ از سوی انتشارات خوارزمی و مدت کوتاهی پیش از مرگ جلال آلاحمد منتشر شد. دربارهٔ این رمان نقدهای بسیاری منتشر شدهاست. این رمان به وقایع پس از پادشاهی رضا شاه میپردازد.
- جزیرهٔ سرگردانی، ۱۳۷۲، انتشارات خوارزمی
- ساربانْ سرگردان، ۱۳۸۰، انتشارات خوارزمی
- کوه سرگردان، انتشارات خوارزمی
ترجمهها
- سرباز شکلاتی، نوشته برنارد شاو، ۱۳۲۸
- دشمنان، نوشته آنتوان چخوف، ۱۳۲۸
- بنال وطن، نوشته آلن پیتون
- داغ ننگ، نوشته ناتانیل هاثورن
- ماه عسل آفتابی (مجموعه داستان)، نوشته ریونوسوکه آکوتاگاوا و...
آثار غیرداستانی
- غروب جلال، انتشارات رواق، ۱۳۶۰
- شاهکارهای فرش ایران
- راهنمای صنایع ایران
- ذن بودیسم
- مبانی استتیک
وضعیت آخرین رمان او
نوشتار اصلی: کوه سرگردان
مجله ادبی ـ هنری نافه در شماره آبان ۱۳۸۹ خود در گزارشی که علیرضا غلامی با عنوان «در جستجوی کوه سرگردان» نوشته بود برای نخستین بار خبر داد که رمان کوه سرگردان سیمین دانشور مفقود شدهاست.
در این گزارش گفته شد که سیمین دانشور نگارش این رمان را قبل از تیر ۱۳۸۶ یعنی قبل از بیماری تمام کردهاست. اما بعد از بهبودی نسبی دانشور در پائیز همان سال، ناشر پی میبرد که رمان کوه سرگردان ناپدید شدهاست. انتشارات خوارزمی دو سال تلاش کرده بود خبر مفقود شدن این رمان در رسانهها درز نکند.
مجله ادبی ـ هنری نافه در گزارش خود گفتهاست این رمان میتوانست قبل از مرگ علیرضا حیدری، مدیر انتشارات خوارزمی منتشر شود. اما موضوع رمان و حساسیت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی نسبت به آن و همچنین محافظهکاری مدیران انتشارات خوارزمی از علل تأخیر در انتشار آن بودهاست.
بیماری
۳۰ تیر ۱۳۸۶ خورشیدی دانشور به علت مشکلات حاد تنفسی در بیمارستان پارس بستری شد، نیز شایع شد که وی درگذشتهاست اما این خبر تکذیب شد، او در ۲۲ مرداد ۱۳۸۶ با تشخیص تیم پزشکی از بیمارستان پارس مرخص شد.
مرگ
سیمین دانشور پس از یک دوره بیماری آنفلوآنزا، عصر روز ۱۸ اسفند ۱۳۹۰ مصادف با ۸ مارس ۲۰۱۲ درسن ۹۰ سالگی در منزلش در شهر تهران درگذشت.
بايد به فرهادي و اسكارش احترام بگذاريم، چرا كه او نشان داده است كه هنر ايران را تحت هيچ شرايطي نمي توان به بند كشيد. هنر ايران براي اسارت نيست. هنر ايران در خدمت طبقه بوروژوا نيست. هنر سنگ دولت را براي تبليغات سيستم دولتي به سنگ نمي زند. هنر سفارشي نيست. هنر براي هنر است. هنر در خدمت جهانيان است. هنر براي انسان آفريده مي شود.
با عليرغم بودن سانسور ومميزي و محدوديت هاي بيش از اندازه در ايران، فرهادي توانست اين طلسم و ديواره ي كهنه را در هم بشكند و جايزه اسكار را براي ايران به ارمغان بياورد. چارچوب ها و بايد ها و نبايد ها نتوانست جلوي پرواز اين اثر هنري را بگيرد و اين اثر در هر كجاي جهان آشيانه اي ساخته است كه تمام انسانها را براي گرد هم آيي و هم انديشي فرا خوانده است. جدايي نادر از سيمين پيوندي براي جهانيان شده است. جدايي نادر از سيمين مدال افتخاري بر گردن ايران زمين است.
دنيا به اين اثر فرهادي سر تعظيم فرود آورده است. درد مشتركي كه فرهادي صميمانه و صادقانه فرياد كرده است. سوژه اي جهاني كه تمام مردم دنيا در هر كجاي اين زمين درگير اين ماجرا هستند و به چشم نمي آمد كه فرهادي پرده را كنار زد تا همه ي مردم دنيا مهرباني را بار ديگر انديشه كنند.
افسوس كه صدا و سيماي ايران حتي يادي از اين جايزه پر افتخار نكرده است و همچنان دگماتيمسي مي انديشد و عمل مي كند. صدا و سيما رسانه اي ملي كه مي بايست بخشي از برنامه اش را به فرهادي و لحظه ي دريافت اين جايزه اختصاص مي داد كه متاسفانه در اين امر كوتاهي كرده است و البته از صدا و سيما با اين سياست گذاري ها انتظار بيشتري نبايد داشت. صدا و سيما و دولتمردان چه بخواهند چه نخواهند فرهادي با اثرش جدايي نادر از سيمين ، جهاني شده است،چرا كه جهاني مي انديشد و به جهانيان وبه انسانيت انسان هاي هر ديار احترام مي گذارد. فرهادي دغدغه ي جامعه ي بشري دارد. براستي !آنچه از دل برآيد بر دل نشيند مصداق كار اصغر فرهادي است.
وقتش رسيده كه به احترام فرهادي و اثر بزرگش جدايي نادر از سيمين بلند شويم.
تقديم به مادرم كه تمام عمرش جنگيد و با غرور مرد، اما هرگز خود را نباخت
مادرم مرد
بلنداي صداي بي صدايي مردنش
جهانم را ويران كرد
زير آوار مانده ام
دستم را بگير مادر
به تازگی فیلمی توسط دستفروش ها به فروش می رسد که مخاطب فراوانی نیز دارد. فیلم (شرایط) به کارگردانی مریم کشاورز که در لبنان ساخته شده است.
سوژه و نگاهی کاملا ایرانی که در مکانی غیر از ایران ساخته و پرداخته شده است و این یکی از نقاط ضعف فیلم محسوب می شود . ضعفی که بعلت لو نرفتن در سرزمینی بیگانه بیشتر به نماهای داخلی محدود شده است. اما چند سکانس از نمای بیرونی را شاهدیم که البته همین فضای بیرونی کار کاملا لو می رود که فضا فضای ایران نیست و این به سوژه ای به این خوبی لطمه زده است.
مریم کشاورز از زاویه ای جدید به ایران نگاه کرده است. نگاهی که کمتر کسی جرات نگرش به این مضمون را داشته است و البته نقش و مخالفت دولت نیز بی تاثیر نبوده تا کارگردان ها از چنین سوژه هایی بپرهیزند. سوژه همجنس بازی دو دختر که نمونه ی عاطفه و شیرین در ایران امروز کم نداریم و روز به روز بعلت محدودیت های مذهبی و دولتی بر تعاد انها افزوده می شود. در هر مکانی که مناسب آنها باشد به لذت های خودشان می رسند. همجنس بازی یکی از رفتار نابهنجاری است که در ایران هم چون دیگر کشورها شدت گرفته و حتی پیشی نیز گرفته است. مریم کشاورز به جنسیت زن بسنده کرده است.
عاطفه دختر خانواده ای مرفه است که گرایش شدیدی به شادی و رقص و همجنس بازی دارد و با شیرین دوست و هم کلاسی اش رابطه ای نزدیک تر برقرار می کند و آنقدر نزدیک که همیشه با هم هستند و عاطفه پای شیرین را به محافل پارتی و رقص باز می کند. شیرین پدر و مادرش استاد دانشگاه بودند که بعلت فعالیت سیاسی ضد رژیم جمهوری اسلامی اعدام شده اند و او پیش دایی اش زندگی می کند. عاطفه شیرین را بیشتر به چنین محل هایی می برد . سکس ، مشروب خوری ، رقص، شادی و او هم جذب چنین فضایی می شود.

فیلم طهران تهران ( با دو داستان ) به تازگی با کارگردانی داریوش مهرجویی و مهدی کرم پور روانه بازار شده است.
اپیزود اول که مربوط به آثار بجا مانده از گذشتگان است. طهران دیروز از عصر ناصرالدین شاه و ماقبل و بعد از او که عده ای در سال نو به گشت و گذار از این امکان بجا مانده از تاریخ می پردازند. در آغاز داستان که چند دقیقه مانده به سال نو خانواده ای را نشان می دهد که همه چیز برای تحویل سال مهیاست و دور سفره حلقه می زنند و از سقف آب چکه می کند و سقف فرو می ریزد و آنها به حیاط پناه می برند و چادر می زنند و آنها بر حسب اتفاق با آن گروه در اتوبوس برخورد می کنند و با آنها همسفر می شوند و بعد از اتمام سفر همگی دست به دست هم می دهند تا خانه با همان شکل و شمایل قدیم بازسازی کنند و هزینه را هم خودشان متقبل می شوند و زن و شوهر از این اتفاق خرسند شدند.کارگردانی این اثر به عهده داریوش مهرجویی بود که از این کارگردان بنام کشور استاد مهرجویی انتظار بیشتری می رفت . هر چند اپیزود اول خود پیام هایی در لایه های فیلم گنجانیده بود که به تهران قدیم با صفا و صمیمت و مهربانی و همدلی قدیمی ها اشاره می کند.

چه اسارت تلخی ست
به زمین افتادن و
بر زمین ماندن

آی ژنرال
هیس!
آتش بس!
می شنوی !
بچه های دنیا قصه ی سربازی را برای هم تعریف می کنند
که اسلحه اش در دل جنگ ،
جوانه زده بود.

فاجعه
از زمانی آغاز می شود
که به آغازی نیدیشی

ایستاده بمیرید
بهتر است
تا روی زانوهایتان زندگی کنید( کوروش بزرگ)
هفت آبان سالروز تولد کوروش بزرگ ،پدر ایران و جوانمردترین پادشاه جهان بر تمام آریایی ها مبارک باد و شاد باش که این روز فقط در تقویم ایران نیست؟!
اگر لبخند دیگران
بخاطر شکست توست
برخیز
تا بگریند ( کوروش بزرگ)

تو بیگانه ای با این سرزمین
این سرزمین نامت را که نمی داند هیچ
چقدر نا آشناست با تو!
به هر کجای این سرزمین چشم که می گردانی
مردمانی می بینی
با حوصله ی گم شده اشان به صف شده اند
برای گریستن
برای زنده ماندن
برای خوردن و خورده شدن
برای فریفتن
برای پرچیدن هر پرنده ای.
هر جای این سرزمین
برای هر چیزی،
به صف شده اند
اما افسوس
صف آزادی
همچنان خالی ست.

اصغر فرهادی نام آشنای سینمای رئالیسم است. کارگردانی که در انتخاب و پردازش سوژه اش وسواس دارد و از اضافه گویی شدیدا پرهیز می کند. یکی از نقاط قوت جدایی نادر از سیمین، باور پذیری و حقیقت مندی ای است که بیننده در پذیرش و درک و هضم اثر دچار مشکل نمی شود و راحت ارتباط برقرار می کند. فرهادی در فیلم هایش و عده نمی دهد و از گنده نمایی دیالوگی پرهیز می کند. یکی از شگردهای ساختاری و تکنیکی فرهادی در این است که پایان فیلم هایش آغاز دیگری در ذهن مخاطب است و قضاوت پایان فیلم را به مخاطب واگذار می کند.
جامعه ی ایران جامعه ای بیمار است. انواع و اقسام بیماری ها که در اثرات هنری نمود پیدا می کند. جامعه ای که هر اتفاقی را هر لحظه آبستن است. اتفاقاتی دور از چشم خیلی رخ می دهد که وقتی به تصویر کشیده می شود تمام ابعاد آدمی را می تکاند. جامعه ی بیماری که هر قشری را در خود پذیرفته است . قشر مستضعف، قشرروشنفکر، قشر کارگر ، قشر اشرافیت و . . . ، که همگی در کنار هم اجتماعی را پدید آورده اند که اختلاف طبقاتی بیداد می کند و مشکلات و معضلاتی را موجب می شوند که جامعه دچار چالش می شود و چون گردابی مکنده همه را با بدترین وضع و شرایط می بلعد.
اصغر فرهادی به لایه های زیرین جامعه، به زیر پوست جامعه نفوذ کرده و دنیای پنهانی و تلخ آنها را به تصویر می کشد و ما را زندگی انسان هایی آشنا می کند که بی توجه بارها از کنارشان گذشتیم. فرهادی تلنگری به احساس خفته و ذهن مشوش ما می زند تا سطحی از کنار همنوعان خودمان نگذریم. فرهادی خصوصیات و اخلاق اجتماعی و زندگی شهروندی را نشان می دهد.
دادگاه آغاز فیلم است. دادگستری نماد عدالت و قضاوت و احقاق حق است.سیمین قصد رفتن از ایران را دارد و نادر چنین تصمیمی ندارد وتمایل دارد ایران بماند و پرستار پدرش را بکند که آلزایمر شدید دارد. سیمین به همین علت ، از نادر موقتا جدا می شود و به خانه ی مادرش می رود. نادر و ترمه دختر و پدرش را در خانه می مانند. تا اینکه نادر زنی را استخدام کرده تا مراقب پدرش باشد . زن باردار است و. بارداری اش را نادر نمی داند و اتفاقاتی می افتد که . . .
در پایان فیلم قاضی از دختر می خواهد خودش انتخاب کند در کنار مادرش می ماند یا پدرش. دخترشان ترمه جلوی آنها حرفی نمی زند و برای همین قاضی نادر و سیمین را از اتاق بیرون می کند و سالن شلوغ است. شلوغی دادگاه در حقیقت نماد یک اجتماع بیمار و ضعیف است . مشابه نادر و سیمین فراوان است و اما شیوه ی زندگی و مشکلات آنها با هم فرق دارد. دختر بدون آنکه بیرون بیاید فیلم تمام می شود و قضاوت را به عهده بیننده می گذارد.
اصغر فرهادی در این فیلم موفق بوده است. شخصیت پردازی و دیالوگ مناسب بوده است. بازیگران نقش خودشان را به خوبی بازی کرده اند که قابل تقدیر و ستایش است.

سياهي ِ دودي كه بر چشمت مي رود
و اشكت را در مي آرد
و مي بيني آبي آسمان ديگر پيدا نيست
و پرنده ها آوازشان را از ترس گم كرده اند
هيچ خبري داري
سرزمينت را به آتش كشيده اند!!!
برف
هر چه مي خواهد ببارد
آدم برفي ها همديگر را تكثير كنند
و سرما را بگذار
بيداد كند
تو
با رقص كوچكترين شعله ات برقص
كه زمستان
هميشه آبستن بهار است